سرکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرکه . [ س ِ ک َ /ک ِ ] (اِ) سرکا. گیلکی «سرکه » . می ترش شده بوسیله ٔ تخمیر. خَل ّ. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ابونافع. (دهار). اسم فارسی خَل ّ است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). آب انگور ترش شده : بیاورد زن خوان و بنهاد راست بر او تره و سرکه و نان و ماست . فردوسی . کرا سرکه دارو بود بر جگر شود زانگبین درد او بیشتر. فردوسی . رغم مرا چو سرکه مکن چون به من رسی رویی کزو بتنگ بریزد همی شکر. فرخی . چرا نبید حرام است و هست سرکه حلال نه هم نبید بود ابتدا از آن سرکه . منوچهری . بسا کس کو خورد سرکه به خوان بر نهاده پیش او حلوای شکر. (ویس و رامین ). تره و سرکه هست و نانت نیست قامتت کوته است و جامه طویل . ناصرخسرو. ز می سرکه توان کردن ولیکن ز سرکه می طمع داری نیاید. خاقانی . درستش شد که این دوران بدعهد بقم با نیل دارد سرکه با شهد. نظامی . گر دهدت سرکه چو شیره مجوش خیر توخواهد تو چه دانی خموش . نظامی . سرکه از دست رنج خویش و تره بهتر از نان کدخدا و بره . سعدی . با هرکه نه دولتی است منشین کز سرکه نگشت کام شیرین . امیرخسرو دهلوی . کسی را که از سرکه باشد دوا شود دردش از انگبین بیشتر. قرةالعیون . ♦ سرکه انداختن ؛ ریختن انگور یا مویز به خُم برای سرکه شدن . ♦ سرکه بر ابرو داشتن ؛ عبوس بودن . ترشرو بودن . ♦ امثال : از خم سرکه، سرکه پالاید. به یکی گفتند سرکه ٔ هفت ساله داری ؟ گفت دارم و نمیدهم . گفتند چرا؟ گفت اگر به هر خواهنده میدادم هفت ساله نمیشد. سرکه ای دادن و سپندان خواستن . سرکه ٔ مفت شیرین تر از عسل است . (آنندراج ). سرکه ٔ نقد به از حلوای نسیه .