سرکوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرکوب . [ س ِ ] (اِ مرکب ) مدقاة. (بحر الجواهر). سیرکوب . سرکو. رجوع به سرکو و سیرکوب شود.
سرکوب . [ س َ ] (اِمص مرکب ) طعنه و سرزنش . (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ) : ایا چون کیمیا داروی دردم ز سرکوب تو چون زردی زردم . کاتبی . ◄ (نف مرکب ) حریف قوی و پرزوربود که به جنگ و خصومت آمده باشد. حریف قوی به جنگ و خصومت . (دهار) (شرفنامه ٔ منیری ) : گفتا که منم سلیم عامر سرکوب زمانه ٔ مقامر. نظامی . ◄ ضابط. ◄ شخصی را گویند که در هر فن زیادتی کند و بر دیگری فائق باشد. (برهان ). ◄ (اِ مرکب ) بلندیی را گویند که بر قلعه ها وخانه ها مشرف باشد. (برهان ). دمدمه که از چوب و سنگ و گل جای را بلند سازند برای جنگ قلعه . (غیاث ). عمارتی بلند که مشرف بر عمارتی دیگر باشد و لهذا پشته که مقابل قلعه سازند برای گرفتن قلعه آن را نیز سرکوب گویند و دمدمه نیز همان است . (آنندراج ) : نه از فراز توان کرد حیلت سرکوب نه از نشیب توان کرد جایگاه نفق . انوری . برآورد برپیل از چوبها پی قلعه ٔ چرخ سرکوبها. عبداﷲ هاتفی (ازآنندراج ). ◄ گرز. (آنندراج ).