سرگذشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ. گُ ذَ) (اِ.)<BR>۱- رویداد، واقعه.<BR>۲- شرح حال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ. گُ ذَ) (اِ.) ۱- رویداد، واقعه. ۲- شرح حال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرگذشت . [ س َ گ ُ ذَ ] (اِ مرکب ) واقعه و احوال . (آنندراج ). ماجرا. (شرفنامه ٔ منیری ). سَمَر. (بحرالجواهر). واقعه و حادثه و اتفاق و ماجرا. (ناظم الاطباء). شرح حال : ... و سرگذشت های ایشان بر آنجای نبشته است . (حدود العالم ). امیر سبکتکین با من [ احمد بونصر ] حدیث میکرد و احوال و اسرار و سرگذشت های خویش بازمینمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠٠). همه با دگر هدیه ها پیش برد همه سرگذشتش بر او برشمرد. اسدی . چو بشنیده بد سرگذشت پدر به خون کرده بد جامه ٔ خویش تر. شمسی (یوسف و زلیخا). از سرگذشت او یکی آن است که ... (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦١). و سرگذشت او بسیار است و در این کتاب بیش از این تطویل نتوان کردن . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٣). چون سرگذشت مجنون پر فتنه و بلا چون داستان وامق پر آفت و خطر. مسعودسعد. کسی از حیز سرگذشت نخواست حیز را کون گذشت آید راست . سنایی . از سرگذشت بود و نبود همه جهان دیوان عنصری است ز محمود یادگار. سوزنی . کیست کز سرنوشت طالع من سرگذشتی به داور اندازد. خاقانی . بپرسیدشان کاندر این ساده دشت چه دارید از افسانه هاسرگذشت . نظامی . چنین بود گوینده را سرگذشت سخن کآمد آنجا ورق درنوشت . نظامی . چو برگفتی ز شیرین سرگذشتی دهان مریم ازغم تلخ گشتی . نظامی . چون که گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی دیگر ز بلبل سرگذشت . مولوی . معجزات این جا نخواهد شرح گشت ز اسب و سلطان گوی و حال و سرگذشت . مولوی . به خوابش کسی دید چون درگذشت بگفتا حکایت کن از سرگذشت . سعدی . بر اینت بگویم یکی سرگذشت که سستی بود زین سخن درگذشت . سعدی . و کوکبی باپیش حسن بن یزید بازآمد و قصه و سرگذشت با او بازگفت . (تاریخ قم ص ٢٣١). سرگذشت اهل دل را از نظیری بشنوید عندلیب آشفته تر میگوید این افسانه را. نظیری . ◄ کیفیت و حالت . ◄ سرانجام . ◄ حقیقت . ◄ تذکار و یادآوری هر چیز گذشته و بیان احوال گذشته و رفته . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
شرح حال، ترجمه احوال، بیوگرافی ماوقع، ماجرا، واقعه، احوال افسانه، حکایت، داستان، قصه
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی