سرگردان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرگردان شدن . [ س َ گ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) متحیر شدن . درماندن . راه ندانستن : در سبب سازیش سرگردان شدم در سبب سوزیش هم حیران شدم . مولوی . مرد باش و سخره ٔ مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو. مولوی . یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد دیگر ازوی خبر و نام و نشان می آید. سعدی (کلیات چ مصفا ص ٤٦٨).
مترادف و متضاد واژهدان
آواره شدن، دربهدر گشتن، بیخانمان شدن، ویلانشدن بلاتکلیف شدن، معطل شدن سرگشته شدن، سردرگم شدن، حیران شدن آسیمهسر شدن