سرگردان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. گَ) (ص مر.)سرگشته، آواره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. گَ) (ص مر.)سرگشته، آواره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرگردان . [س َ گ َ ] (ص مرکب ) سراسیمه و حیران و پریشان . (آنندراج ). حیران . (ربنجنی ) (ترجمان القرآن ) : بدین در پایه ٔ حیوان بماند بظلمت خوار و سرگردان بماند. ناصرخسرو. راه نمیدانستند متحیر و سرگردان مانده بودند ما راه نمی بردیم . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). تا که بگزید مر ورا یزدان خصم چون آسیاست سرگردان . سنایی . دامن بخت تو پاک از گرد آس آسمان وز جفای آسمان خصم تو سرگردان چو آس . انوری . به کشتی ماند این ایام و بادش چرخ سرگردان به اعمی ماند این کشتی و قائد باد آبانی . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٤١٣). خضر لب تشنه در این بادیه سرگردان داشت راه ننمود که بر چشمه ٔ حیوان برسم . خاقانی . بسان اشتر دولاب گشته سرگردان نه از نهایت کار آگه و نه از آغاز. ظهیرالدین فاریابی . ز مدهوشی دلش حیران بمانده در آن بازیچه سرگردان بمانده . نظامی . همه هستند سرگردان چو پرکار پدیدآرنده ٔ خود را طلبکار. نظامی . عقل در عشق تو سرگردان بماند جسم و جان در روی تو حیران بماند. عطار. چون بدیدم آفتاب روی او بر مثال ذره سرگردان شدم . عطار. ای صوفی سرگردان در بند نکونامی تا درد نیاشامی زین درد نیارامی . سعدی . من فتاده بدست شاگردان به سفر پای بند و سرگردان . سعدی . پیوسته چوعاشقی دلتنگ بر روی اصفهان سرگردان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١٢). عاقلان نقطه ٔ پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند. حافظ. من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل من از افسون چشمت مست واو از بوی گیسویت . حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
آواره، دربهدر، ولو، ویلان، بیخانمان حیران، سرگشته، گیج، متحیر، مضطرب، واله بلاتکلیف سلندر