سرگرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرگرم . [س َ گ َ ] (ص مرکب ) مشغول و در چراغ هدایت بجد در کاری مشغول شونده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : در میان آب و آتش همچنان سرگرم تست این دل زار و نزار و اشکبارانم چو شمع. حافظ. دختر رز گر همه باشد مشو سرگرم او در طریق عشق بازی امت یعقوب باش . محمدقلی سلیم (از بهار عجم ). ◄ مست . (غیاث اللغات ). مردان سرخوش . (آنندراج ) : عاشقان از می ته شیشه ٔ دل سرگرم اند چشم مخمور تو سرمست قدح پیمایی است . میرزا رضی دانش (از آنندراج ).