سرگزیت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرگزیت . [ س َ گ َ ] (اِ مرکب ) از: سر + گزیت . سرگزید. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). زری را گویند که سرشمار کفار نموده از ایشان بطریق جزیه بگیرند، چه گزیت بمعنی جزیه باشد، و جزیه معرب آن است . (برهان ) (جهانگیری ). جزیه . (نصاب ). سرانه . (السامی ) : اندر تبت ناحیتی از این درویشتر نیست، جای ایشان اندر خیمه هاست و خواسته ٔ ایشان گوسپند است و تبت خاقان از ایشان سرگزیت ستاند به بدل خراج . (حدود العالم ). خراج قیصر روم است سرگزیت جلم بهای بندگی دلهرا ابا چیپال . غضائری رازی (از آنندراج ). این کعبه در عجم عجمش سرگزیت داد وآن کعبه در عرب عربش سبزه زار کرد. خاقانی . و همچون از جهودان سرگزیت ستانند در مدارس از علما زر می خواستند. (راحةالصدور راوندی ). خور سر درسرشتش آورده سرگزیت از بهشتش آورده . نظامی . جفای عشق تو بر عقل من همان مثل است که سرگزیت به کافر همی دهد غازی . سعدی .