سرگشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرگشته . [ س َ گ َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) شوریده مغز. (آنندراج ). شوریده . (شرفنامه ). سراسیمه . (اوبهی ). کاتوره . (صحاح الفرس ) : ایا گمشده و خیره و سرگشته کسایی گواژه زده بر تو امل ریمن و محتال . کسایی . هیچ دیوانه و سرگشته و مست این نکند لاجرم خسته دلم زین قبل و خسته جگر. فرخی . همچو مرغ نیم بسمل مانده ام بیخود و سرگشته ٔ تیمار او. عطار. چونکه گردی گرد سرگشته شوی خانه را گردنده بینی و آن تویی . مولوی . ◄ وامانده . درمانده . بیچاره : نهنگان که کردند آهنگ اوی ببودند سرگشته در جنگ اوی . فردوسی . تو کامران باش و دشمن تو سرگشته و مستمند و بدکام . فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٢٢٥). من سرگشته را ز کار جهان تو توانی رهاند بازرهان . نظامی . ندیدم زغماز سرگشته تر نگون طالع و بخت برگشته تر. سعدی . ◄ حیران . سرگردان : لاله از خون دیده آغشته متحیر بماند و سرگشته . عنصری . یکی گمره بخت برگشته ام ز گم گشتن راه سرگشته ام . اسدی . سرگشته دلی دارم در پای جهان مفگن نارنج به سنگستان مسپار نگه دارش . خاقانی . نگه کرد موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشه ای میدوید. سعدی . روی هفتادودو ملت جز بدان درگاه نیست عالمی سرگشته اند اما کسی گمراه نیست . سعدی . ◄ آزرده : بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غم زده سرگشته گرفتار کجاست . حافظ. مردم دیده ٔ ما جز به رخت ناظر نیست دل سرگشته ٔ ما غیر ترا ذاکر نیست . حافظ. ◄ غلطان . گردان : سرگشته چو گوی شد دل من تا زلف تو گشت همچو چوگان . وطواط. چون تاب جمال تو نیاوردم سرگشته چو چرخ آسیاگشتم . عطار. چو در میدان عشق افتادی ای دل بباید بودنت سرگشته چون گوی . سعدی . دل چو پرگار بهر سو دورانی میکرد و اندر آن دایره سرگشته ٔ پابرجا بود. حافظ. ◄ دیوانه : اگر سرگشته ابر آمد چرا پس نهد زنجیر هر دم بر شمر باد. سیدحسن غزنوی (دیوان ص ٣٠). ◄ پرسان . جویان : آنکه ما سرگشته ٔ اوئیم در دل بوده است دوری ما لاجرم از قرب منزل بوده است . صائب .