سریه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سریة. [ س ِرْی َ ] (ع اِ) تخم ملخ . لغة فی سروة. (منتهی الارب ).
سریة. [ س ُرْ ری ی َ ] (ع اِ) (از: «س رو») کنیزی که برای جمع و تمتع باشد و این معرب است به لفظ سِر که به معنی جماع باشد. (غیاث ). گفته اند مشتق از سر است و گفته اند مشتق است از سرور. (از اقرب الموارد). آن کنیزک که از زن پنهان دارند. ج ِ سراری .(مهذب الاسماء). کنیزک فراش . (صراح اللغة) (از منتهی الارب ) : مر او را هزار زن بوده سیصد آزاد وهفتصد سریه . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). در شب خالی کردند و همه ٔ سریه ها و حرات بزرگان به دیدار او آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٦). و از جمله اسباب تجمل دوازده هزار کنیزک در سراهای او بودند و از سریه یا مطربه یا خدمتکار. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٣).
سریه . [ س َ ری ی َ ](ع اِ) (از: «س ری ») لشکری که زیاده از پنج کس باشد تا چهارصد کس مقدار چهارصدتن . ج، سرایا. (مهذب الاسماء). پاره ای از لشکر از پنج نفر تا سه صد یا چهارصد. (منتهی الارب ). ◄ مقابل غزوه : یک سریة میفرستادی رسول بهر جنگ کافر و دفع فضول . (مثنوی ). و به اصطلاح اهل حدیث لشکری که حضرت رسالت پناه خود به ذات مقدس در آن نباشد و بسرکردگی یکی از اصحاب فرستاده باشند. (غیاث ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی