سطبری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سطبری . [ س ِ طَ ] (حامص ) کلفتی و گندگی و غلظت و انجماد و کثافت . (ناظم الاطباء) : و خون طبیعی اندر سطبری و تنگی معتدل باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چو بازوی بختم قوی حال بود سطبری پیلم نمد مینمود. سعدی . اکثر بلندی درخت عود مقدار ده دوازده گز و سطبری چندانکه مردی بغل گیرد. (فلاحت نامه ). مؤمنی اندیشه ٔ گبری مکن در تنکی کوش و سطبری مکن . نظامی .