سطبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سطبر. [ س ِ طَ ] (ص ) کلفت و غلیظ و هنگفت و کثیف . (ناظم الاطباء). غلیظ. (ترجمان القرآن ) (صراح اللغة). ستبر : ولیکن عجب از وی این است که وی طعام درشت خوردی و لباس سطبر پوشیدی . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). و از وی [ از شهرک مامطیر بدیلمان ] حصیری خیزد سطبر و سخت نیکو. (حدود العالم ). و مردم سودان سطبرلب و دراز انگشتان و بزرگ صورت باشند. (حدود العالم ). کنگی بلند بینی لنگی بزرگ پای محکم سطبرساقی زین گرد ساعدی . عسجدی . گفتند ای حکیم ترا... سطبر و بندگران و... می بینم . (تاریخ بیهقی ). دل سطبر و خون او سطبر باشد. (ذخیره خوارزمشاهی ). در زاویه ٔ فرخج و تاریکم با پیرهن سطبر و خلقانم . مسعودسعد. عکرمه گفت [ مَن ّ ] چیزی بود مانند روبی سطبر. (تفسیر ابوالفتوح ). گردن سطبر کردی از سیم این و آن با سیلی مصادره گردن سطبر به . سوزنی . عاشقی و توبه یا امکان صبر این محالی باشد ای جان بس سطبر. مولوی . چو بازو قوی کرد و دندان سطبر براندایدش دایه پستان بصبر. سعدی . رجوع به ستبر شود. ◄ کلان و گنده و جسیم . (ناظم الاطباء). چاق و فربه : به بالا بلند و به پیکر سطبر به حمله چو شیر و به پیکار ببر. فردوسی . ◄ منجمد. ◄ متراکم .(ناظم الاطباء).