سعدی | بوستان | باب هشتم در شکر بر عافیت | بخش ۱۰ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ببخشای بر من، چه جای عطاست؟ به شکرانه گفتا به سر بیستم که آنم که پنداشتی نیستم نکو سیرت بیتکلف برون به از نیکنام خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن