سعدی | بوستان | باب هفتم در عالم تربیت | بخش ۱۱ - گفتار اندر غیبت و خللهایی که از وی صادر شود
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بد اندر حق مردم نیک و بد مگویای جوانمرد صاحب خرد که بد مرد را خصم خود میکنی وگر نیکمردست بد میکنی تو را هر که گوید فلان کس بدست چنان دان که در پوستین خودست که فعل فلان را بباید بیان وز این فعل بد میبرآید عیان به بد گفتن خلق چون دم زدی اگر راست گویی سخن هم بدی زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت دانندهای سرفراز که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن گرفتم ز تمکین او کم ببود نخواهد به جاه تو اندر فزود کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامانتر از غیبت است بدو گفتمای یار آشفته هوش شگفت آمد این داستانم به گوش به ناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت مینهی؟ بلی گفت دزدان تهور کنند به بازوی مردی شکم پر کنند ز غیبت چه میخواهد آن ساده مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد!