سعدی | بوستان | باب پنجم در رضا | بخش ۶ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت به بدبختی و نیکبختی قلم بگردید و ما همچنان در شکم نه روزی به سرپنجگی میخورند که سرپنجگان تنگ روزی ترند بسا چارهدانا به سختی بمرد که بیچاره گوی سلامت ببرد