سلس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلس . [ س َ ل َ ] (ع مص ) نرم خوی شدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). نرمی و آسانی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ فرمانبردار شدن . (دهار). ◄ روان شدن بول چنانکه آن را باز نتوان داشت . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ رفتن بیخ شاخ خرمابن . (منتهی الارب ). ◄ پوسیده و ریزه ریزه گردیدن چوب . (ناظم الاطباء).
سلس . [ س َ ] (ع اِ) رشته شبه کشیده که داهان پوشند. ◄ گوشواره . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سلس . [ س َ ل ِ ] (ع ص ) نرم و آسان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) ◄ رام . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مردم منقاد. (دهار). ♦ سلس البول ؛ نوعی از بیماری مثانه که ضبط کمیز نتواند در وی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرضی که بول بی اراده خارج شود. (از غیاث ). علتی است که بول بی خواست خداوند علت میرود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) : حدیث وقف بجایی رسید در شیراز که نیست جز سلس البول و اندر او ادرار. سعدی . ♦ سلس القول ؛ روان گفتار. درست گفتار. ۩ پرگو. پرگفتار. ♦ سلس القیاد ؛ فرمانبردار. بی اراده . نرم عنان : و اذا طبخ [ یبروج ] مع الباج مقدارست الساعات لینه و حیره سلس القیاد لای شکل اُحب آن متشکل به . (ابن بیطار). و در نیابت وی سلس القیاد نبود. (تاریخ بیهق ص ٨٥). و شیر در نشیب و فراز از خوف جان سهل العنان و سلس القیاد او را منقاد می بود. (سندبادنامه ص ٢١٩).