سلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلق . [ س َ ] (ع اِ) نشان ریش پشت ستور که نیکو شده باشد و جای آن سپید مانده . ◄ نشان تنگ در پهلوی شتر. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ نشان پای و سم در زمین . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ چغندر. (ناظم الاطباء). ◄ (ع مص ) کسی را ستان بازاوگندن و بانگ کردن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). نیزه زدن و ستان افکندن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ستان افکندن . (آنندراج ). ◄ گستردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گستردن و ستان افکنده گائیدن . (ناظم الاطباء). ◄ پوست برکندن بتازیانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ نشان پای گذاشتن بر زمین . ◄ باز کردن گوشت از استخوان . ◄ سوختن سرما گیاه را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ روغن دادن توشه دان را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). روغن مالیدن توشه دان را. (ناظم الاطباء). ◄ جوش دادن و بآتش نیم پخته کردن .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ داخل کردن چوب را در گوشه ٔ کوزه و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). داخل کردن چوب را در دسته ٔ کوزه . (ناظم الاطباء). ◄ زبان آوری کردن . (دهار) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٥٩). سخن سخت گفتن وآزردن کسی را بزبان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بزفان آزردن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادرزوزنی ) (المصادر بیهقی ). سخن سخت گفتن و بزبان آزردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ خایه کواژه کردن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ گوشه ٔ جوال درهم اوگندن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ دویدن و بانگ زدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ قطران مالیدن بدن شتر را. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سلق . [ س ُ ل ُ ] (اِ) کیسه ٔ بزرگ چرمینی را گویند که اصناف و اجلاف برمیان بندند. (برهان ). خریطه ٔ بزرگ چرمین . (ناظم الاطباء) : خلیلدان چو درآید بنطق با چمته سلق ز تسمه زند بند بر زبان نصیح . نظام قاری (دیوان ص ٥٤). خانه های سلق خراب مباد کانچه دارم ز یمن دولت اوست . نظام قاری (دیوان ص ٥٢). ای سلق اهل درم از تو ندارند گریز مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست . نظام قاری (دیوان ص ٤١). سربند شلوار افراشتن وزو چشم بند سلق داشتن . نظام قاری (دیوان ص ١٩٣). ◄ در تداول عوام جمع سلیقه است : سلق سلق است .
سلق . [ س ِ ] (ع اِ) چغندر که ترکاری است معروف مشابه بشلغم . (غیاث ) (آنندراج ). چغندر. (دهار). صاحب اختیارات میگوید که آن دو نوع است یک نوع آن است که به پارسی هم آن را سلق میگویند و نوع دیگر آنکه به فارسی چغندر خوانند. گویند اگر آب برگ آن را بر شراب ریزند سرکه شود و اگر بر سرکه ریزند شراب گردد. (برهان ). چکندر و آن مایه جلا و محلل و ملین و مفتح و نافع برای مفاصل و نقرس است و چون شیره ٔ آن را بر خمیر بریزند پس از دو ساعت سرکه شود و چون بر سرکه بریزند پس از چهار ساعت خمیر گردد و شیره ٔ ریشه ٔ آن را ببینی کشندو آن برای درد دندان و گوش و شقیقه لازم است . (منتهی الارب ). ◄ گرگ نر. (آنندراج ) (مهذب الاسماء). ◄ آب راهه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ♦ سلق البر ؛ گیاهی است . ♦ سلق الماء ؛ گیاهی است . (ناظم الاطباء).