سلمان ساوجی | دیوان اشعار | قطعات | قطعه شماره ۱۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شاعری سحر آفرینم، ساحری معجز نما خازن گنج ممالک، مالک ملک سخن در دریای کاندرو ز اهل کرم دیار نیست ناگهان افتاده و درماندهام پا بست تن یک به یک را کرده غارت بیسر و پایان شهر تا به دستار سر و ایزار پای و پیرهن هر یکی زینها به نوعی زحمت ما میدهند تا به کی باشد تحمل خیر سعدالدین حسن منعمان شهر را گو طاقت من طاق شد هان ببخشایید هم بر ما و هم بر خویشتن