سلوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلوی . [ س َ ] (اِ) گیاهی بنام مریم . گلی . (فرهنگ فارسی معین ).
سلوی . [ س َ وی / س َ وا ] (ع اِ) نام مرغی که آنرا آسمانی گویند و بفارسی پودنه نامند و بهندی بیر خوانند. (غیاث ) (آنندراج ). مرغی است شبیه تیهو و به هندی لوا خوانند. (منتهی الارب ). کرجفو و مرو گویند. مرغ بریان . (مهذب الاسماء). بلدرچین . (فرهنگ فارسی معین ). سلواة: یکی و قال الاخفش : لم اسمع له بواحد و یحتمل ان یکون جمعه و وحدانه سواء. (منتهی الارب ) : دریغ دار ز نادان سخن که نیست صواب به پیش خوک نهادن نه من و سلوی را. ناصرخسرو. من ترنجبین بود و سلوی مرغ بریان بود. (قصص الانبیاء ص ١٢٣). و من و سلوی برای ایشان بخواست وآن ترانگبین است و سمانه . (مجمل التواریخ و القصص ). وجود بی کف تو تنگدست بود چنان که امن و سلوت میخواند من و سلوی را. انوری . قحط دانش را ز اعجاز ثناش من و سلوی از لسان خواهم فشاند. خاقانی . گر بعهد موسی امت را گه قحط از هوا باز من و سلوی سلوت رسان افشانده اند. خاقانی . ◄ هر چیز که تسلی دهد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مایه ٔ تسلی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ شهد. (آنندراج ) (منتهی الارب ). ورتیج . عسل . (مجمل اللغة) (صراح اللغة). ورتیج . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٥٩) (زمخشری ). انگبین . عسل . (فرهنگ فارسی معین ).