سماحت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سماحت . [ س َ ح َ ] (ع اِمص ) جوانمردی . (غیاث ). جوانمردی . مروت . (ناظم الاطباء). بذل کردن بعضی از چیزها است بطیب قلب که بذل آن بر او واجب نباشد. (نفایس الفنون ) : و در آن مجلس قصه ٔ سماحت و سخاوت برامکه رحمهم اﷲ میخواندند. (تاریخ بیهقی ص ١٦). سماحت تو مثل گشته چون سخای عرب کفایت تو سمر گشته چون دهای عجم . مسعودسعد. رفتار شاهد و لب خندان و روی خوب چون آدمی طمع نکند در سماحتش . سعدی . ♦ ارباب سماحت ؛ مردمان بلندهمت و جوانمرد. (ناظم الاطباء). ◄ اغماض کردن . (غیاث ) (آنندراج ). عفو و اغماض . (ناظم الاطباء). ◄ سهل گرفتن . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ نیک اندیشی . (ناظم الاطباء) : اگر بیند ضمان ما را بدین اجابت کند، چنانکه از بزرگی نفس و همت بزرگ و سماحت اخلاق وی سزد.(تاریخ بیهق ).