سماح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سماح . [ س َ / س ِ] (ع مص ) جوانمرد گردیدن . (دهار) (آنندراج ) (منتهی الارب ). سخاوت کردن . (تاج المصادر بیهقی ). بخشیدن . (غیاث ) (منتهی الارب ). جوانمردی کردن . (آنندراج ). ◄ (اِمص ) جوانمردی . (دهار). بخشش : اگرهمیدون بحر مکارمی نه عجب که خطهای کف تو است جویهای سماح . مسعودسعد. تا بگفته مصطفی شاه شجاع السماح یا اولی النعما ریاح . مسعودسعد. ◄ (ص ) زن جوانمرد. (آنندراج ). ◄ (اِ) نوعی از خانهای چرمین . (آنندراج ) (منتهی الارب ).