سمانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سمانه . [ س َ ن َ / ن ِ ] (اِ) مخفف آسمانه، یعنی سقف خانه . (برهان ) (از آنندراج ). آسمانه . سقف خانه . (ناظم الاطباء). ◄ پرنده ای است کوچک و آنرابترکی بلدرچین و بلغت دیگر کَرَک خوانند و در عربی نیز همین معنی دارد. (برهان ). مرغ سمان که به عربی سلوی و بترکی بلدرچین گویند. (آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ). پرنده ٔ کوچکی که بیشتر در گندم زارها می باشد و کرک و بلدرچین نیز گویند. (ناظم الاطباء) : لب چشمه ها بر شخنشار و ماغ زده صف سمانه همه دشت و راغ . اسدی (گرشاسب نامه ص ٣٣٧). و من و سلوی برای ایشان بخواست و آن ترانگبین است و سمانه . (مجمل التواریخ و القصص ). بلبل من که بمقنع پیوست چون سمانه که بچادر گیرند. خاقانی . چون مست شود ز باده ٔ حق شهباز شود کهین سمانه . مولوی .