سمانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سمانی . [ س ُ نا ] (ع اِ) مرغی است . واحدو جمع در وی یکسان است یا واحد آن سمانات است و آنرا قتیل الرعد هم گویند. بدان جهت که از شنیدن آواز رعد میمیرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مؤلف برهان بفتح اول ضبط کرده نویسد: بفارسی کرک و بترکی بلدرچین خوانند. (برهان ). مرغی است که آنرا سلوی نیز گویند. (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به سمانة، سمان، فهرست مخزن الادویه، تحفه ٔ حکیم مؤمن و اختیارات بدیعی شود.
سمانی . [ س َ ] (ص نسبی ) آسمانی . لاجوردی و برنگ آسمان . (ناظم الاطباء).