سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز در دام بلای تو فتادیمای پسر بر سر کویت خروشان ایستادیمای پسر زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان بر امید دانه در دام اوفتادیمای پسر گاه با چشم و دل پر آتش و آبای نگار گاه با فرق و دو لب بر خاک و بادیمای پسر تا دل ما شد اسیر عقرب زلفین تو همچو عقرب دستها بر سر نهادیمای پسر از هوس بر حلقه زلفین تو بستیم دل تا ز غم بر رخ ز دیده خون گشادیمای پسر