سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۶۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای به رخسار کفر و ایمان هم وی به گفتار درد و درمان هم زلف پر تاب تو چو قامت من چنبرستای نگار چوگان هم خیره ماند از لب تو بیجاده به سر تو که لعل و مرجان هم از رخ تو دلیل اثباتست عالم عقل را و برهان هم در ره تو ز رنج کهسارست بیکناره ز غم بیابان هم بر سر کوی عاشقی صبرست ایستاده ذلیل و حیران هم بر دل و جان بنده حکم تراست ای شهنشاه حسن فرمان هم چند گویی که از تو برگردم با همه بازیست و با جان هم؟