سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز ماندم در بلایی الغیاثای دوستان از هوای بیوفایی الغیاثای دوستان باز آتش در زد اندر جانم و آبم ببرد باد دستی خاکپایی الغیاثای دوستان باز دیگر باره چون سنگین دلان بر ساختم از بت چونین جدایی الغیاثای دوستان باز ناگه بلعجب وارم پس چادر نشاند آفتابی را هبایی الغیاثای دوستان بادهخواران باز رخ دارند زی صحرا و نیست در همه صحرا گیایی الغیاثای دوستان بنگه هادوریان را ماند این دل کز طمع هر دمش بینم به جایی الغیاثای دوستان جادوی فرعونیان در جنبش آمد باز و نیست در کف موسی عصایی الغیاثای دوستان خواهد اندر وی همی از شاخ خشک و مرغ گنگ هر زمان برگ و نوایی الغیاثای دوستان دیده روشن جز از من در همه عالم که داد در بهای توتیایی الغیاثای دوستان از برای انس جان انس و جانای سرفراز مر سنایی را چو نایی الغیاثای دوستان