سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای هوایی یار یک ره تو هوای یار زن آتشی بفروز و اندر خرمن اغیار زن طبل از هستی خویش اندر جهان تاکی زنی بر در هستی یکی از نیستی مسمار زن با میتلخ مغانه دامن افلاس گیر آز را بر روی آن قرای دعویدار زن زاهدان ار تکیه بر زهد و صیام خود کنند تو چو مردان تکیه بر خمر و در خمار زن دور شو از صحبت خود بر در صورت پرست بوسه بر خاک کف پای ز خود بیزار زن چون خوری میبا حریف محرم پر درد خور چون زنی کم با ندیم زیرک هشیار زن گر برون هفت چرخ و چار طبعست این سخن بارگاهش هم برون از هفت و هشت و چار زن تا تو اندر بند طبع و دهر و چرخ و کوکبی کی بود جایز که گویی دم قلندوار زن قیل و قال و دانش و تیمار پندار رهند خاک بر چشم همه تیماره پندار زن