سنایی | طریق التحقیق | در شکایت احوال
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نیستم اندرین سرای مجاز طاقت بار و قوف پرواز نه غم این طرف توانم خورد نه بدان شهر ره توانم برد پس همان به که گوشهای گیرم تن زنم گر زیم و گر میرم به حوادث رضا دهم شاید چه کنم آنچنانکه پیش آید بروم باهنر همی سازم وزهنر بر فلک سرافرازم به خداییکه پاک و بیعیب است واهب العقل و عالم الغیب است که مرا اندربن سرای هوس جز هنر نیست یار و مونسکس هنرم هست لیک دولت نیست در هنر هیچ بوی راحت نیست باهنر کاش دولتم بودی تا غم و غصهام نفرسودی هست معلوم عالم و جاهل که در این روزگار بیحاصل، منصب آل را بویه شورانگیخت نانکسی خوردکه آب روی بریخت من نه آنم که شورانگیزم آبرو را برای نان ریزم همتم هست گرچه نانم نیست سخن فحش بر زبانم نیست تا ابد بینوا بخواهم ماند فحش و بد بر زبان نخواهم راند بخت من زان چنین نژند افتاد که مراهمت بلند افتاد نه خطا گفتم و غلط کردم حشو بود اینگهرکه من سفتم من در این غصه جان همیکاهم منصب این جهان نمیخواهم عزت آن جهان همی باید گر ذلیلم در این جهان شاید