سنب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سُ) (اِفا.) در ترکیب به معنی «سنبنده» (سوراخ کننده) آید.<BR>۱- (اِ.) سم چارپایان.<BR>۲- خانة زیرزمینی جهت درویشان.<BR>۳- آغل گوسفندان، سمج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سُ) (اِفا.) در ترکیب به معنی «سنبنده» (سوراخ کننده) آید. ۱- (اِ.) سم چارپایان. ۲- خانه زیرزمینی جهت درویشان. ۳- آغل گوسفندان، سمج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنب . [ سُمْب ْ ] (اِ) سم چارپایان . (برهان ) (جهانگیری ). سم ستور. (آنندراج ). ◄ گرد باشد که از سنب ستوربرآید. (تفسر ابوالفتوح ). ◄ پای که به عربی رِجل خوانند. (برهان ) (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) و (آنندراج ). پای . رِجل . (ناظم الاطباء) : ما ببوش و عارض و طاق و طرنب سر کجا که خود همی ننهیم سنب . مولوی . ◄ ثقبه . سوراخ . (ناظم الاطباء). ◄ خانه ٔ زیرزمین را گویند که در کوه و صحرا جهت درویشان و خوابیدن گوسفندان کنند. (برهان ) (ناظم الاطباء). خانه ٔ زیرزمین که او را سم و سمچ نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ). خانه ٔ زیرزمین که آنر سمنچه نیز گویند. (آنندراج ). ◄ (نف ) سوراخ کننده . (برهان ) (فرهنگ رشیدی ) : عزم تو کشورگشای خشم تو بدخواه بند رمح تو پولادسنب تیغ تو جوشن گذار. فرخی (از جهانگیری ). ◄ (اِ) مثقب ؛ پرماه . مته . (ناظم الاطباء).
سنب . [ سَمْب ْ ] (ع اِ) روزگار و پاره ای از روزگار. (آنندراج ) (منتهی الارب ).
سنب . [ س َ ن ِ ] (ع ص ) اسب بسیاررو و تیزقدم . ج، سنوب . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ سخت آزمند. (ناظم الاطباء).