سنباندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنباندن . [ سُم ْ دَ ] (مص ) بزور جای دادن چیزی را در چیزی . سوراخ کردن و سفتن . سودن : اگر فغفور چینی را دهد منشور دربانی بسنباده حروفش را بسنبانددر احداقش . منوچهری . چو دارد دشنه ٔ پولاد را پاس بسنباند زره ور باشد الماس . نظامی .