سنبیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنبیدن . [ سُم ْ دَ ] (مص ) سوراخ کردن و سفتن . (انجمن آرا) (آنندراج ). سنبانیدن : چنان آبی که گردد سخت بسیار بسنبد زیر بند خویش ناچار. (ویس و رامین ). که آیات قرآن و شعر حجت دل دیوان بسنبد همچو پیکان . ناصرخسرو. و اگر سبب آن تیزی خون باشد که رگ را بسنبد و بخورد... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). کآن چاره چو سنبیدن کوه است بسوزن وآن حیله چو پیمودن آب است بغربال . امیرمعزی . سم او سنبد حجر را یک زمان الماس وار پس بزودی زو برون آید چو آتش از حجر. سنایی . زخم تو ز بس صواب زخمی سنبد بسنان سنان دیگر. سوزنی . چون سنجق شاهیش بجنبد پولادین صخره را بسنبد. نظامی . بگیرند هنگام تک باد را بناخن بسنبند پولاد را. نظامی . ◄ فرورفتن . داخل شدن . فروشدن . دررفتن : ز صد فرسنگی آید بر در غار در او سنبدچو در سوراخ خود مار. نظامی . ◄ تکیه کردن و تکیه دادن . ◄ پشتی داده شدن . ◄ فریفتن . مکر و غدر کردن . (ناظم الاطباء). ◄ در زیر پای آوردن . (برهان ) (ناظم الاطباء).