سنگ بست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنگ بست . [ س َ ب َ ] (ص مرکب ) محکم . (غیاث ) : دو برج رزین زین دز سنگ بست ز برج ملک دوردرهم شکست . نظامی . چو زد کوزه بر حوضه ٔ سنگ بست سفالین بد آن کوزه حالی شکست . نظامی . در آن کوش از این خانه ٔ سنگ بست که همسنگ این سنگی آری بدست . نظامی . ◄ ثابت . پابرجا : در آن خطه بود آتشی سنگ بست که خواندی خودی سوزش آتش پرست . نظامی . ◄ میوه که هنوز نارسیده باشد و اثر خامی در او ظاهر شود. (غیاث ).
سنگ بست . [ س َ ب َ ] (ن مف مرکب ) برآورده ٔ با سنگ چنانکه دیواره ٔ چاهی یا کنار رودی . (یادداشت بخط مؤلف ) : و علل و مشرف و شحنه پدید کرده بوده حاصل برای عمارت سنگ بست و پل . (تاریخ طبرستان ). ز مهد زر و گنبد سنگ بست مهیاش کردند جای نشست . نظامی .
سنگ بست . [ س َ ب َ ] (اِخ ) نام محلی کنار راه مشهد به کاریز میان چم آباد و حاجی آباد در سی و هشت هزار و هشتصد گزی مشهد. (یادداشت مؤلف ).