سنگین دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنگین دل . [ س َ دِ ] (ص مرکب ) مرادف سنگدل . (آنندراج ). سخت دل . بی رحم . قسی القلب : چون مرا دید ایستاده بر کنار رودبار گفت ای بی معنی سنگین دل نامهربان . فرخی . بربند موی وحلقه ٔ زرین گوش تو سنگین دلان حلقه ٔ خضرا گریسته . خاقانی . به بر گرچه سیمند سنگین دلند به سنگین دلان زین سبب مایلند. نظامی . پری پیکر نگار پرنیان پوش بت سنگین دل سیمین بناگوش . نظامی . زهی اندک وفا و سست پیمان که آن سنگین دل نامهربانست . سعدی . روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن مشک غماز است نتواند نهفتن بوی را. سعدی . با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست . حافظ. ببُرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین بناگوش . حافظ. کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل در پِیَش مشعلی از چهره برافروخته بود. حافظ. نخواهد ماند صائب دانه ای در خرمن هستی اگر گردون سنگین دل به این دستور میگردد. صائب (ازآنندراج ).