واژه جو

سهراب سپهری | شرق اندوه | وید

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

نی‌ها، همهمه‌شان می‌آید. مرغان، زمزمه‌شان می‌آید. در باز و نگه کم و پیامی رفته به بی‌سویی دشت. گاوی زیر صنوبرها، ابدیت روی چپرها. از بن هر برگی و همی آویزان و کلامی نی، نامی نی. پایین، جاده بیرنگی. بالا، خورشید هم آهنگی.

معنی سهراب سپهری | شرق اندوه | وید | واژه جو