سوراخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوراخ . (اِ) ثقبه . منفذ. رخنه . شکاف . معبر. (ناظم الاطباء). ثقبه . (منتهی الارب ) (دهار). جحر. (دهار). کنام : معاویة السلمی گفت : یا رسول اﷲ دشمن اندر حصار چنان بود که دده اندر سوراخ . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). ز سوراخ چون مار بیرون کشی همی دامن خویش در خون کشی . فردوسی . چون برون جست لوز از سوراخ شد سموره به نزد او گستاخ . عنصری . کرده گلو پر ز باد قمری سنجاب پوش کبک فروریخته مشک بسوراخ گوش . منوچهری . آن سوراخ بکندند و قلعه ویران کردند. (تاریخ بیهقی ). آنکه شد یکبار زهرآلود از سوراخ مار بار دیگر گرد آن سوراخ کی آرد گذر. امیرمعزی . نهاده اند زن و بچه ٔ من از سرما بسان سگ بچه بتفوز بر در سوراخ . سوزنی . ♦ سوراخ بینی ؛ منخر. ♦ سوراخ سوز ؛ ثقبه و پستانک اسلحه ٔ آتشی . (ناظم الاطباء). ◄ لانه : زآن روز که پرده ٔ تو جان دیدم سوراخ بجان خویش در کردم . عطار. دگر ره گر نداری طاقت نیش مکن انگشت در سوراخ کژدم . سعدی . زآنکه هرگز دوبار مؤمن را نگزد مار در یکی سوراخ . جامی . ♦ امثال : با زبان خوش مار از سوراخ بیرون می آورد . سوراخ دعا را گم کرده است . سوراخش کن بینداز گردنش . سوراخ مار بهزار دینار . سوراخ موش بصد دینار خریدن ؛ یعنی در وقت اضطرار و بیچارگی که جای فراخ بدست نیاید در جای تنگ که در آن امنیت متصور باشد بهر قیمت یا کرا بدست آید. (آنندراج ).