سوزناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزناک . (ص مرکب ) سوزنده . دارای سوزش . (ناظم الاطباء). ◄ خشک . گداخته : و بهر زمین که خون هابیل چکید سوزناک باشد وتا قیامت گیاه از آن زمین نروید. (قصص الانبیاء). و بعضی [ از خاک ] سوزناک است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ سوزان . تفته . محزون . غمناک : قول مطبوع از درون سوزناک آید که عود چون همی سوزدجهان از وی معطر می شود. سعدی . سوزناک افتاده چون پروانه ام در پای تو خود نمی سوزد دلت چون شمع بر بالین من . سعدی . ◄ حزین و حزن آور. (ناظم الاطباء) : شعرمن زآن سوزناک آمد که غم خاطر گوهرفشانم سوخته ست . خاقانی . نوحه گر گوید حدیث سوزناک لیک کو سوز دل و دامان چاک . مولوی . عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم عجب است اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی . سعدی . بخاطرم غزلی سوزناک میگذرد زبانه میزنداز تنگنای دل بزبان . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
جگرخراش، دردناک، دلخراش حزین، حزنانگیز، حزنآور باسوز
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی