سوزن کرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزن کرد. [ زَ ک َ ] (ن مف مرکب ) چیزی که از سوزن کرده باشند. قلاب دوزی . (یادداشت بخط مؤلف ) : و از وی [ از خوزستان ] شکر و جامه های گوناگون و پرده ها و سوزن کردها و شلواربند و ترنج شمامه و خرما خیزد. (حدود العالم ). قرقوب شهری است خرد [ خوزستان ] وآبادان و از وی جامه های سوزن کرد خیزد. (حدود العالم ). ◄ مجازاً، منقش . رنگارنگ : دشت چون دیبای سوزن کرد و آهو جوق جوق ایستاده آمده بیرون بصحراها ز تنگ . منجیک . شد به یک بار نقش سوزن کرد هر کجا بود صنعت یکسان . مسعودسعد. هرچه کردش بهار سوزن کرد تیرماهش همی کند یکسان . مسعودسعد.