سوگند خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوگند خوردن . [ س َ / سُو گ َ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) سوگند یاد کردن . قسم خوردن . (یادداشت بخط مؤلف ). حلف . ایلاء. ایتلاء. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) : سوگند خورم بهرچه دارم ملکا کز عشق تو بگداخته ام چون کلکا. ابوالمؤید بلخی . من آنگاه سوگند اینان خورم کزین شهر من رخت برتر برم . ابوشکور. سوگند خورم کز تو برد حورا خوبی خوبیت عیان است چرا باید سوگند. عماره ٔ مروزی . همان نیز سهراب برگشته بخت که سوگند خوردی به تاج و به تخت . فردوسی . خداوندم سوگندی خورده بود که مرا به نشابور پیاده برد. (تاریخ بیهقی ). سوگند خورد مادر طبعم که در ثناش از یک شکم دو گانه چو جوزا برآورم . خاقانی . بسی سوگند خورد و عهدها بست که بی کاوین نیارد سوی او دست . نظامی . سعدی از جان میخورد سوگند و میگوید بدل وعده هایش را وفا هرگز نبودی کاشکی . سعدی . حریف عمر بسر برده در فسوق و فجور بوقت مرگ پشیمان همی خورد سوگند. سعدی . رجوع به سوگند شود.