سوگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوگ . (اِ) مصیبت . غم . ماتم . اندوه . (برهان ) (جهانگیری ). ماتم . (غیاث ). غم و ماتم بخلاف سور. (آنندراج ) : زمانی برق پرخنده زمانی رعد پرناله چنان مادر ابر سوگ عروس سیزده ساله . رودکی . بخون پدر من جگرخسته ام کمر برمیان سوگ را بسته ام . فردوسی . بسوگ سیاوش همی جوشد آب کند چرخ نفرین بر افراسیاب . فردوسی . بسا جنگ جویا که نزد توآمد سیه کرد در سوگ او جامه مادر. فرخی . در این سوگ بودند و غم یکسره که گرشاسب زد نعره ای از دره . اسدی . گردون ز مشک و زعفران سازد حنوطاختران بر سوگ آن دامن تران دَرَّد گریبان صبح را. خاقانی . ز شیرین یاد بی اندازه میکرد بدو سوگ برادر تازه میکرد. نظامی . دل پرخون در این هیئت بمانده ست فلک پشت دوتا در سوگ بنشست . عطار. ور ز رنج تن بود از درد سوک ریسمان بگسست و هم بشکست دوک . مولوی . رجوع به سوک شود.