سپار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپار. [ س ِ / س ُ ] (اِ) مایحتاج و آلات و ادوات خانه باشد از هر نوعی . (برهان ). اسباب خانه . (جهانگیری ). آلت خانه . (اوبهی ) (لغت فرس ) (صحاح الفرس ). اسباب و آلات و ادوات خانه . (آنندراج ). کاچال . مبل . اثاث : بهانه جوید بر مال خویش و نعمت خویش کز آن مرا چه ذخیره ست و زین مرا چه سپار. فرخی . ◄ از ریشه ٔ «سپَر» بمعنی لگدمال کردن . «سپار بزبان ماوراءالنهر چرخشت بود و بعربی معصر». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). آن را چرخشت خوانند. (جهانگیری ). بزبان ماوراءالنهر چرخشت بود و بتازی معصره گویند که انگور در آنجا فشارند. (آنندراج ) (اوبهی ). حوضی که در آن شیره ٔ انگور بفشارند و آن رابعربی معصر خوانند. (برهان ). موضعی که در آن انگور افشارند. چرخی که از آن شیره ٔ انگور بگیرند. (رشیدی ): از آن حان نور (کذا) لختی خون زرده سپرده زیر پای اندر سپارا. رودکی . پر است ساغر لاله ز باده ٔ صهبا ندیده رنج خرابه نخورده زخم سپار. شمس فخری (از آنندراج ). ◄ مطلق ظروف و اوانی راگویند عموماً و ظرفی که در آن انگور کرده از جایی بجایی برند خصوصاً، و به این معنی بضم اول هم آمده است . (برهان ). ◄ (نف مرخم ) فاعل سپردن . (برهان ). مراد اسم فاعل است . رجوع شود به سپاردن و سپردن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ♦ جان سپار : چه خوش باشد سری در پای یاران به اخلاص و ارادت جان سپاران . سعدی (بدایع). ♦ ره سپار . ♦ ستاره سپار : به پیش راه وی اندر پدید شد روزی هلال زورق و خور لنگر ستاره سپار. فرخی .
سپار. [ س ُ ] (اِ) هندی باستان «فالَه » (دسته ٔ خیش ) از ریشه ٔ «فَل - سفَل » (باز کردن )، سریکلی «سپور» (خیش ). گاوآهن که زمین شکافند. (لغت فرس ١٣٧) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). آهن جفت را گویند وآن آهنی باشد سرتیز که زمین به آن شیار کنند. (برهان ). آهنی باشد سرتیز که زمین بدان شیار کنند و آن راآهن جفت خوانند. (جهانگیری ) (آنندراج ) : تراگردن دربسته بِه ْ به یوغ وگرنه نروی راست با سپار. لبیبی (از گنج بازیافته، دبیرسیاقی ص ٢٤). ای مردمی بصورت و جسم و بدن ستور بر گردن تو یوغ من است و سپار من . ناصرخسرو. ای بدو رخ بسان تازه بهار نکنی کار جز به بیل و سپار. مسعودسعد.