سپهدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپهدار. [ س ِ پ َ] (نف مرکب ) رئیس لشکر که امور جنگ به او مفوض باشد. (آنندراج ). خداوند لشکر. سرلشکر. (شرفنامه ). دارنده ٔ سپاه . آنکه حافظ و نگهبان سپاه باشد : سپهدار توران ز چنگش برست یکی باره ٔ تیزتک برنشست . فردوسی . ببهرام گفت ای سپهدار شاه بخور خشم و سر بازگردان ز راه . فردوسی . سپهدار ایرانْت خوانم بداد کنم بر تو بر آفریننده یاد. فردوسی . آنکه زیباتر و درخورتر و نیکوتر از او هیچ سالار وسپهدار نبسته ست کمر. فرخی . والا وجیه دین که سپهدار شرق و چین فخر آرد از تو نائب فرزانه ٔ زکی . سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ). سپهدار اسلام منصور اتابک که کمتر غلامش قدرخان نماید. خاقانی . قاع صفصف دیده و صف صف سپهداران حاج کوس را از زیردستان زیر و دستان دیده اند. خاقانی . نیکو مثلی زد آن سپهدار کَاندازه ٔ کار خود نگهدار. نظامی . از سپهدار چین خبر میجست تا خبر داد قاصدش بدرست . نظامی . گفت پیغمبر سپهدار غیوب لاشجاعة یافتی قبل الحروب . مولوی . سپهدار و گردنکش و پیلتن نکوروی و دانا و شمشیرزن . سعدی (بوستان ).
سپهدار. [ س ِ پ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قیلاب بخش اندیمشک شهرستان دزفول واقع در ٣٨ هزارگزی شمال باختری اندیمشک و ٨ هزارگزی باختر راه شوسه ٔ اندیمشک به خرم آباد. منطقه ای است کوهستانی و گرمسیر و ٥٠ تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و محصول آن غلات دیمی وشغل اهالی زراعت است . صنایع دستی آنان قالی بافی است . در تابستان راه مالرو دارد. ساکنان آنجا از طایفه ٔعشایر لر هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).