سگزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سگزی . [ س َ ] (ص نسبی ) منسوب به سگز به سیستان . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). سیستانی چه مردم سیستان به سخت جانی و سخت جگری مشهورند لهذا سیستان را سگستان گویند و سِجزی معرب آن و این با یای نسبت به سجستان نیست چنانکه صاحب قاموس گفته که منسوب باشد بلکه سجزی معرب سگزی است و یای سگزی یای نسبت نیست . (رشیدی ). بعضی گویند سگزی به معنی سیستانی است چه سیستان را سگستان هم میگویند و آن مخفف سگزیستان است . و معرب آن سجزی باشد. (برهان ). منسوب به سگز. سیستان . رک : سگستان و سیستان : برآشفت با سگزی آن نامدار زبان را به دشنام بگشاد خوار. فردوسی . عیاران سیستان گفتند... او را خود چه خطر باشد... و هرچه مردم سگزی بودند برنشستند. (تاریخ سیستان ). مگر که آن یخ و آن میوه سگزیان خوردند که همچو ایشان من شیرمرد و عیارم . سوزنی .
سگزی . [ س َ ] (اِخ ) نام کوهی است از سیستان مابین کیچ و مکران و دریای سند از پهلوی او میگذرد و تولد رستم در آن بود و در این تأمل است و بحجت نپیوسته است .(از رشیدی ). نام کوهی باشد در زابلستان و ساکنان آنجا را بنام آن کوه میخوانند و سگزیان میگویند رستم زال از آنجاست . (برهان ). رجوع به سگز و سگستان شود.