سگسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سگسار. [ س َ ] (ص مرکب ) سگ مانند، چه سار به معنی مانند هم هست . (برهان ) (آنندراج ) (از رشیدی ). مثل سگ یعنی بد و پلید. (غیاث ) : این گربه چشمک این سگک غوری غرک سگسارک مخنثک زشت کافرک . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٧٨٠). سری دگر بکف آور که در طریقت عشق سزاست این سر سگسار سنگسار ترا. خاقانی . فضول چند کنم کز درت زدن دم عفو نه حد خسرو مردم نمای سگسار است . امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). ◄ حریص مال و طالب دنیا. (برهان ). حریص دنیا. (رشیدی ). حریص مال . طمعکار. دنیاپرست . طالب دنیا. (از ناظم الاطباء) : بسختی جان سبک میدار و هان تا چون سبکساران به لابه پیش سگساران چو سگ دم را نجنبانی . خاقانی . کسی کز روی سگجانی نشیند در پس زانو بزانو پیش سگساران نشستن نیست امکانش . خاقانی . ◄ مفت ربا. (برهان ).طفیل و مفت ربا. (ناظم الاطباء). ◄ سگ سر، چه سار به معنی سر باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ پیک . (ناظم الاطباء). برنده . (برهان ).
سگسار. [ س َ ] (اِخ ) نام ولایتی است که سر مردم در آنجا مانند سر سگ و تن همچون آدمی باشد. (برهان ). ◄ نام مردم آنجا (سگسار) [ سگستان ] هم هست . (برهان ). از: سک (سکا). رجوع کنید به [ سکستان ] + سار (= سر، پسوند) منسوب بقوم سکه، سرزمین سکه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : ز بزگوش و سگسار و مازندران کس آریم با گرزهای گران . فردوسی . بفرمود آئین کران تا کران همه شهر سگسار و مازندران . فردوسی . سپاهی که سگسار خوانندشان دلیران پیکار دانندشان . اسدی .