سیاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیاح . [ س َی ْ یا ] (ع ص ) بسیار سیرکننده . (غیاث ) (آنندراج ). سیاحت کننده . مسافر. (ناظم الاطباء) : کار من با سیاحان و قاصدان پوشیده افتاد. (تاریخ بیهقی ). سیاحی رسید از خوارزم و ملطفه ای خرد آورد. (تاریخ بیهقی ). نه در بحار قرارت نه در جبال سکون چه تیز رحلت پیکی چه زود رو سیاح . مسعودسعد. خبر داری که سیاحان افلاک چرا گردند گرد مرکز خاک . نظامی . غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست . سعدی .
سیاح . [ س َی ْ یا ] (اِخ ) رجوع به حاجی سیاح شود.