سیاه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیاه کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سفع. (ترجمان القرآن ). تسوید. (دهار) (منتهی الارب ). تاریک کردن : گر ایزد بخواهد من از کین شاه کنم بر تو خورشید روشن سیاه . فردوسی . ♦ سیاه کردن عمر ؛ گذراندن عمر به بطالت : گفت : اقالیم سبع را طواف کرده و عمر به سیاهی سیاه کرده . (تاریخ طبرستان ).