سیخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیخ . [ س َ ] (ع مص ) درآمدن در چیزی نرم . ◄ استوار گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
سیخ . (اِ) سانسکریت «سیخا» (نوک نیش )، کردی «سیخی، سیخو» (فتیله )، بلوچی «سیه، سی » (سیخ )، افغانی «سیخ »، گیلکی «سخ »، معرب «سیخ »، ترکی «شیش »، «تفس ». قطعه ٔ آهنی باریک و دراز که قطعات گوشت را بدان کشند و کباب کنند. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). باب زن چه از آهن و چه از چوب که کباب در آن کشند. (آنندراج ). باب زن و قطعه ٔ آهنینی دراز و باریک که پارچه های گوشت رابر آن کشیده کباب کنند. (ناظم الاطباء) : از بی نمکی و بی قراری بر سیخ جهد که من کبابم . عطار. گفته ناگفته کند از فتح باب تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب . مولوی . به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ بسیخ . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٢٦). ◄ هر چیز راست و سخت و نوک تیز مانند خار. (ناظم الاطباء) (حاشیه برهان قاطع چ معین ). ◄ هر چیز که مانند سر پستان بود و خصوصاً آلتی چرمینه که آنرا پر از شیر کرده در دهان طفل میگذارند تا بجای پستان بمکد. ◄ پیاله ٔ شراب خوری . ◄ ابزاری آهنین که بدان پالان را آگنده میکنند. (ناظم الاطباء). ◄ میله ٔ فلزی که در گیرک ها برای اتصال جریان برق است . (فرهنگستان ). ◄ قطعه ٔ چوبینی که بدان دهان جوال را محکم کنند. ◄ سر صراحی کوچک . ◄ شیاری که با قلبه کرده باشند. ◄ نوعی از یوغ جهت حمل کردن بارها. (ناظم الاطباء).