سیرآبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیرآبی . (حامص مرکب ) سیرآب بودن . در نهایت سیرآب شدن . ری . (ترجمان القرآن ). طراوت و تازگی : چو آب از اعتدال افزون نهد گام ز سیرآبی بفرق آرد سرانجام . نظامی . سیرآبی سبزه های نوخیز از لؤلؤ تر زمردانگیز. نظامی . منتهای کمال نقصانست گل بریزد بوقت سیرآبی . سعدی . ◄ آبداری . رطوبت . ◄ سیری از شرب آب . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ مرکب ) شکنبه ٔ پخته . سیرابی . (یادداشت بخط مؤلف ).