سیمابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیمابی . (ص نسبی ) به رنگ سیماب . نقره گون : طاس سیمابی مه تافته از پرچم شب طاس زر با می آتش گهر آمیخته اند. خاقانی . چادر سیمابی از روی عروس عالم برکشیدند. (سندبادنامه ص ٣٠٨).ز فرق زنگی کرمان فتد دستار سیمابی چو ماران رومی خندان نهد بر سر کلاه زر. بدر چاچی (از آنندراج ). ◄ مخلوط با سیماب . آمیخته با سیماب . ◄ نوعی از الماس است که اندک با کبودی و سیاهی زند. (نزهة القلوب ).