سیماب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیماب . (اِ مرکب ) جیوه را گویند و معرب آن زیبق باشد و جزو اعظم اکسیر است، بلکه روح اکسیر و روح جمیع اجساد است .(برهان ). چون مرکب اعتبار کنند معنی آب سیم باشد. (فرهنگ رشیدی ). جیوه . زیبق . ژیوه . ابک . آبق . آب . بنده . عبد. پرنده . طیار. فرار. گریزنده . نافند. جوهر. روح . روحانی . زاوق . زاووق . ستاره . سحاب . نور. عطار. غبیط. غیان . لبن . لجلاج . فرموم . تیر. ابوالارواح . ام الاجساد. ظل الذهب . حی الماء. عین الحیون . (یادداشت بخط مؤلف ). ژیوه را گویند که به جیوه مشهور است و زیبق معرب آن است و جزو اعظم اکسیر بلکه روح اکسیر و روح جمیعاجساد است . (آنندراج ). (از: سیم + آب ) و سیم خود به معنی جیوه آمده . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : و اندر کوههای فرغانه معدن زر و سیم است بسیار و معدن مس و سرب و نوشادر و سیماب . (حدود العالم ). شب بیدار و این دو دیده ٔ من همچو سیماب در کف مفلوج . آغاجی . دو خسته سدیگر گریزان شدند چو سیماب در دشت پنهان شدند. فردوسی . وآن قطره ٔ باران که برافتد بسر خوید چون قطره ٔ سیمابست افتاده بزنگار. منوچهری . سیم و سیماب بدیدار تو از دور یکی است به عمل گشت جدا نقره ٔ سیم از سیماب . ناصرخسرو. سیماب دختر است عطارد را کیوان چو مادر است و سرب دختر. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ١٤٦). رخ عدوت زراندود گشت از پی آنک مرکبست حسامت ز آتش و سیماب . مسعودسعد. شگفت نیست گر از برف لاله ساخت زمین که هست لاله چو شنگرف و برف چون سیماب . ازرقی هروی (از آنندراج ). گاه چون سیماب لرزان گردد اندر بحر در گاه چون سیمرغ پنهان گردد اندر گنج مال . عبدالواسع جبلی . جهان انباشت گوش من بسیماب بدان تا نشنوم نیرنگ این زن . خاقانی . بهاری تازه چون رخشنده مهتاب ز هم بگسست چون بر خاک سیماب . نظامی . ای بسا کس فریفته ست این سیم که تو لرزان بر او چو سیمابی . سعدی . در گلستانی که زاغان نغمه پردازی کنند گوش گل را گوشمالی بهتر از سیماب نیست . صائب . ♦ سیماب رنگ ؛ به رنگ سیماب . سیمابگون : دشمنان ملک تو زین خیمه ٔ سیماب رنگ همچو بر آیینه سیمابند اندر اضطراب . سوزنی . ♦ سیماب ریز ؛ در صفات تیغ مستعمل است و کنایه از آن تیغ که ریزش و اضطراب سیماب داشته یا تیغی که گوئیا از سیماب ریخته باشند یا تیغ پولادی که جوهرش مانند سیماب موج میزند و غلطان باشد. (آنندراج ) : ستیزنده از تیغ سیماب ریز چو سیماب کرده گریزا گریز. نظامی . رجوع به سیماب ریز شود. ♦ سیماب شدن ؛کنایه از بی قرار شدن . (برهان ) (آنندراج ). لرزان شدن . (غیاث اللغات ) : آستانت گنبد سیمابگون را متکاست بنده ٔ سیماب دل سیماب شد زین متکا. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٢). ۩ گریختن و ناپدید گردیدن . (برهان ) (آنندراج ). گریزان شدن و ناپدیدشدن . (غیاث اللغات ). ♦ سیماب فام ؛ سیماب رنگ : دگر کاندرین آب سیماب فام نهنگ اژدهائیست قصاصه نام . نظامی . ♦ سیمابگون ؛ سیماب رنگ . به رنگ سیماب : آستانت گنبد سیمابگون را متکاست بنده ٔ سیماب دل سیماب شد زین متکا. خاقانی . رجوع به سیمابگون شود. ۩ در اصطلاح، تیغ مستعمل و کنایه از تیغ براق و درخشنده . (آنندراج ) : تیغ سیماب گون در آمدو شد سر و دستی دوپیکر اندازد. عرفی (از آنندراج ). رجوع به سیمابگون شود. ◄ خیره . بی حیا. (برهان ). مؤید الفضلاء به معنی خیره گفته و همانا جیوه را به تصحیف خیره خوانده و معنی دیگر پنداشته و سیماب به معنی خیره و بی حیا هم در برهان آمده و بجهت اینکه سیماب به آسانی کشته نگردد و خیره و بی حیا هم به آسانی رفع نشود نامناسب نیست . (انجمن آرا) (آنندراج ).