سیمین بدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیمین بدن . [ ب َ دَ ] (ص مرکب ) که تن او در سپیدی چون سیم بود. سپیدتن . سیمین تن : یکی سروقدی و سیمین بدن دلارام و خوشخوی و شیرین سخن . فردوسی . در سرو رسیده ست ولیکن به حقیقت از سرو گذشته ست که سیمین بدن است آن . سعدی . روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن مشک غماز است نتواندنهفتن بوی را. سعدی .