سیمین بر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیمین بر. [ ب َ ] (ص مرکب ) سیمین تن . سیمین بدن : چنین داد سهراب پاسخ بدوی که ای سرو سیمین بر ماهروی . فردوسی . از این سرو سیمین بر ماهروی یکی شیر باشد ترا نامجوی . فردوسی . مرا بپرسید از رنج راه و شغل سفر بت من آن صنم ماهروی سیمین بر. فرخی . روی من زرین ز عشق یار سیمین بر سزد بر سر معشوق سیمین بر نثار زر سزد. سوزنی . کسوت کبود دارد و رخ زرد سال و ماه از عشق رویت ای بت سیمین بر آفتاب . خاقانی . چو آن سیمین بران در عیش رفتند حجاب شرم حالی برگرفتند. نظامی . پری رویی و مه پیکرسمن بویی و سیمین بر عجب کز حسن رویت در جهان غوغا نمیباشد. سعدی . درخت قامت سیمین برت مگر طوبی که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند. سعدی . رجوع به ماده ٔ قبل شود.